طراحي سايت

 نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي، نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي، .

نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي،

دلم پاكه

يادته ؟گفتي دوست دارم...

... قلبم تندتر از هميشه تپيد...

لبخند زدم وباورت كردم...با اينكه ميدونستم دروغ ميگي...

خودتم ميدونستي باورت كردمو دارم  ولي تو بودي كه هميشه خودتو واسم لوس ميكردي . بهم ميگفتي ما بدرد هم نميخوريم اخه ديوونه تو كه اين حرفارو ميزدي اصلا فك كردي تمام دل خوشيم تواي ؟

هر وقتم ميومدم دلنوشته هاتو ميخوندم اتيش مگرفتم كه دلنوشته هات با حرفات خيلي فرق داشت...

تو منو با خودت به بالا بردي من ميدونم يه روز از او بالا به زمين ميخورم ولي باز بهت دل بستم ....

من نميتونستم ازت دل بكنم با اينكه ميدونستي ولي باز....

تو اگه كسي ديگه رو دوس داري پس چرا بهم نميگي فقط هر وقت ازت پرسيدم يا پيچوندي يا گفتي من نميتونم به هيچ پسري اعتماد كنم ولي تو كه ميدونستي اين حرفو به يه پسر ميزني اخه چرا تو كه بهم اعتماد نداشتي ....

هميشه حرفاتو نصفه زدي با اينكه ميدونستي خوشم نمياد

چرا نميتوني بهم اعتماد كني ؟ يا واقعا دوسم داشتي باشي؟

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۵۳ توسط:عابد موضوع:

دلنوشته

 

 

 

دمش گرم ...

 

باران را ميگم...

 

به شانه ام زد و گفت: خسته اي؟

 

امروز را تو استراحت كن من به جايت ميبارم...

  

 

 

  پاياني براي قصه ها نيست؛

نه بره ها گرگ ميشوند ونه گرگ ها سير...

خسته ام از جنس قلابي آدمها,

دار ميزنم خاطرات كسي را كه مرا دور زد...

حالم خوب است اما...

گذشته ام درد ميكند...

 

اين روزها دلم بچگي ميخواهد؛

خسته ام...

فقط يك قلم لطفا؛

ميخواهم خودم را خط خطي كنم

 

آرزوي خيلي ها بودم !

از آن دست نيافتني هاشان !

ساده اسيرت شدم ؛

كه قدر ندانستي ...!

 

 

تنهاييم را با كسي قسمت نخواهم كرد

 

يك بار قسمت كردم چندين برابر شد...

 

 

 

كاش ميفهميدي هربار كه ميگويم خداحافظ؛ 

دوست دارم دستم را محكمتر بگيري و بلندتر بگويي بمان؛ 

نه اينكه شانه بالا بيندازي و آرام بگويي هر طور راحتي

 

 

 

برگرد و همه را غافلگير كن...

 

من حتي با خداهم شرط بسته ام

 

 

 

چقد تنهايي بده... .

 

 

نميدانم... ميداني؟

 

كه چقدر خنده هايم درد ميكند؟

 

 

 

صفحه آخر شناسنامه زياد مهم نيست!

 

بعضي اوقات بايد خوب تو آينه نگاه كني؛

 

ببيني هنوز زنده اي يا نه؟

 

 

 

ادعاي بي تفاوتي سخت است

 

آن هم نسبت به كسي كه زيباترين حس دنيا را با او تجربه كرده ايي....!

 

 

 

 

 

ميگويند غروب جايي ست كه خورشيد براي آسمان ميميرد

 

ميخواهم غروب كنم آسمان من كجايي....

 

 

 

وقتي رفت گفت: تورا هم ميبرم....

 

با خوشحالي پرسيدم كجا؟

 

گفت: ..... از يادم.

 

 

 

شب هايم ميگذرد…

بدون اينكه دلم هواى آغوشت را داشته باشد…


آغوشت ارزانى ديگران…!


من مهمان پاهاى بغل كرده ام هستم و اين


آرامش را حتى با تو عوض نميكنم…

 

 

 

وقتي با مشت هايش قلبم را ميشكست

همه فكرم اين بود، مبادا دستانش زخمي شود...

 

 

بي رحمانه ترين اتفاق دنيا اين است كه هر روز چشمانم را باز ميكنم و نفس ميكشم....

 

 

 

 

از هيچكدوم از كاراي بچه گيام پشيمون نيستم؛

جز اينكه آرزو داشتم زود بزرگ شوم....!

 

 

 

با تمام وجود گناه كرديم؛

نه نعماتش را از ما گرفت، نه گناهانمان را فاش كرد!

اگر اطاعتش كنيم چه ميكند....؟

 

 

 

وقتي به زندگيم نگاه ميكنم ,ميبينم

دقيقا خدا همون جايي كه ميتونست مچمو بگيره؛

دستمو گرفت....

 

 

 

كودكي كه ميداند دستان پينه بسته پدرش؛

تن فروشي خواهرش؛

و گريه هاي شبانه مادرش همه از بي پولي ست,

 

چطور بنويسدعلم از ثروت بهتر است؟

 

 

 

 حالا كسي هست شانه هايش را به من بدهد تا يك دل سير گريه كنم؟

 

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۵۳ توسط:عابد موضوع:

كودكي ما

 

 

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!


بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند


بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...

هيچ كس نمي فهمد..
بچه بوديم بستنيمان را گاز مي زدند قيامت به پا مي كرديم!

چه بيهوده بزرگ شديم... روحمان را گاز ميزنند مي خنديم!



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۵۲ توسط:عابد موضوع:

گذشت ان زمان

 

 

 

گذشت ديگر آن زمان كه فقط يك بار از دنيا مي رفتيم ...

 

 

حالا يك بار از شهر مي رويم ...

 

 

يك بار از ديار ...

 

 

يك بار از ياد....

 

 

يك بار از دل ....

 

 

و يك بار از دست ...

 

 

آري گذشت ديگر آن زمان ...

 

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۵۲ توسط:عابد موضوع:

دلم سوخت

 

 

بارالها …
زخم”ها ، “رحم” ميخواهند …
فقط اين دو نقطه را بردار …

ميان آن همه الف و ب و مشق دبستان … آنچه در زندگي واقعيت داشت خط فاصله بود …

ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﭼﻪ ﺭﺍﺯﻳﺴﺖ ﺑﻴﻦ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ !
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻢ !
 
درد يعني : مدتي هست كه نيست …

مي خواستم بمانم ، رفتم …
مي خواستم بروم ، ماندم …
نه رفتن مهم بود و نه ماندن ؛ مهم من بودم كه نبودم …

كاش ميشد صداها رو هم كنار عكساشون قاب كرد روي ديوار …

سخت ميترسيدم از اينكه من از نژاد شيشه باشم و شكستني او از نژاد جاده باشد و رفتني …
آري روزها گذشت ؛ همان شد : او رفت و من شكستم …



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۵۱ توسط:عابد موضوع: