نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي، نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي، .

نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي،

راه عاشقي

 



اگر مي خواهي عاشق شوي قلب را آماده حرفهاي صادقانه كن
اگر مي خواهي عاشق شوي با اراده كامل به عشقت بگو كه دوستش داري
اگر مي خواهي اين عشقت براي هميشه پايدار بماند دروغ و نيرنگي را از صحنه عاشقي ات پاك كن…
اگر مي خواهي به عشقت برسي احساسات را از وجودت دور نگه دار و سعي كن از ته دلت عاشق شوي
اگر مي خواهي عاشق شوي بيا و تا آخر راه عاشق باش
با صداقت با يكرنگي با يكدلي……
بيا و براي رسيدن به عشقت با سرنوشت مبارزه كن با سختي ها مقابله كن…
اگر مي خواهي به عشقت برسي درد و دلهايت را صادقانه به عشقت بگو…
به ظاهر نگو كه دوستش داري از تمام وجودت بگو كه دوستش داري… نيازي به فرياد نيست از ته دلت بگو عاشقي…
اگر مي خواهي عشقت پاك و مقدس بماند بي ريا عاشق شو…
نيازي به ابراز احساسات با كلمه هاي احساسي نيست…
تنها بايد نسبت به عشقت و دوست داشتنت پايدار باشي تا بتواني به آنچه كه مي خواهي برسي…
تنها از ته دل عاشق باش…!!!



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۳۶ توسط:عابد موضوع:

تسليم عشق

 

 

آهاي عشق ، من تسليم تو هستم…
آهاي عشق ، من هيچ حرفي در برابرت ندارم كه به زبان بياورم…
تو مرا شكست دادي اي عشق… من تسليم احساسات آتشين تو ميباشم…
آهاي عشق ، تو مرا خيلي شكنجه دادي ، مرا عذاب دادي ، يك دنيا غم و غصه در وجودم جا دادي ، ولي من باز هم من با اين همه عذاب تسليم تو شدم…
اي عشق تو مرا در باتلاق زندگي فرو بردي ، تو مرا در زندان عاشقي اسير كردي ، تو مرا در سرزمين دروغينت نگه داشتي تا من از تو دور نشوم…          

 

 


آهاي عشق من تسليم تو هستم ، اينك كه من تسليم تو شده ام ،ميخواهي دوباره مرا شكنجه دهي ؟. مرگ را به تو ترجيح دادم ، اما تو نگذاشتي كه من خودم را از اين دنيا و از تو راحت كنم…
اي عشق ، تو كجايي؟. فرياد مرا مي شنوي؟.. گريه هاي را ميبيني؟… غم و غصه هاي مرا احساس مي كني؟….. پس چرا پاسخي به من نميدهي؟…
من تسليم تو شده ام … آروز داشتم يك بار هم تو تسليم من شوي !
تنها آروزي من اين بود كه من تو را فراموش كنم ! اما…!
اما نتوانستم فراموشت كنم ، تو احساسي را در وجود من قرار دادي كه ديگر فراموشي تو زمان مرگم هست…! آهاي عشق من تسليم تو هستم…
.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۳۵ توسط:عابد موضوع:

بوي عطر عشقت

 

 



نه ديگر محال است تو را از دست بدهم ، قيد همه را به خاطر تو ميزنم
قلبم را تا ابد به تو ميدهم ، تو تنها مال مني ، اين را به همه نشان ميدهم!
مگر ميشود بي تو بود ، آنگاه كه تويي تنها بهانه براي بودنم!
وقتي كه بودنم بسته به بودن تو است ، اين لحظه هم منتظر آمدن تو است ، لحظه اي كه بوي عطر تو مي آيد از آنجايي كه ميبينمت تا آنجايي كه به انتظارت نشسته ام
چيزي ديگر نمانده تا رسيدن به آرزوها ، تا رسيدن به تويي كه هميشه آرزوي زندگي ام بوده اي
هر كه مي آيد به سراغم ، سراغ تو را از آن ميگيرم ، هر كه مرا نگاه ميكند ، با نگاهم به دنبال تو ميگردم …
و من چگونه به ديگران بگويم عاشق كسي ديگرم ، تنها دليل زنده بودنم كسي است كه هميشه بهانه ايست براي دلخوشي هايم…
خيالت راحت از اينكه هيچگاه تنهايت نميگذارم ، دلهره اي نداشته باش از اينكه اينجا تو را جا بگذارم ، كه غير از اين خودم جا ميمانم و دنيا تمام ميشود ، همه اينها تبديل به يك قصه ي بي فرجام ميشود!
اي تو كه با نگاهت ميتابي بر من و قلبم جوانه ميزند ، و آن لحظه حرفهاي عاشقانه ميزند ، و اين من و اين احساسات من ، براي تويي كه هميشه ميماني در دلم !
نه ديگر محال است تو را از ياد ببرم ، همه را فراموش ميكنم و تو را با خود ميبرم ،
تا هم خودت و هم يادت هميشه با من باشند، تا اگر لحظه اي در كنارم نبودي با يادت زنده باشم
اي تو كه با احساساتم ديوانه ميشوي ، تو هم اينجاست كه هم احساس با من ميشوي ، و آخر هم دلت با دلم و خودت با خودم  همه با هم يكي ميشويم

 

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۳۴ توسط:عابد موضوع:

از نگاهت

 

 

از نگاهت خواندم كه چقدر دوستم داري ،
اشك از چشمانم ريخت و از چشمان خيسم فهميدي كه عاشقت هستم
حس كن آنچه در دلم ميگذرد ، دلم مثل دلهاي ديگر نيست كه دلي را بشكند!
تو كه باشي چرا ديگر به چشمهاي ديگران نگاه كنم ، تو كه مال من باشي چرا بخواهم از تو دل بكنم!
وقتي محبتهايت ، آن عشق بي پايانت به من زندگي ميدهد چرا بخواهم زندگي ام را جز تو با كسي ديگر قسمت كنم ، چرا بخواهم قلبم را شلوغ كنم؟
همين كه تو در قلبمي ، انگار يك دنياي عاشقانه در قلبم برپاست ، عشقت در قلبم بي انتهاست !
همين كه تو در قلبمي بي نيازم از همه كس ، تو را ميخواهم و يك كلام فقط تو را ، همين و بس!
دلم بسته به دلت ، هيچ راهي ندارد حتي اگر مرگ بخواهد مرا جدا كند از قلبت !
ديگر تمام شد ، تو در من حك شده اي، اي جان من ،تو همه چيز من شده اي!
از نگاهت خواندم كه مرا ميخواهي ، از آن نگاه شد كه در قلب مهربانت گم شدم ، تا خواستم خودم را پيدا كنم اسير شدم ، تا خواستم فرار كنم ، عاشقت شدم!
از نگاهت خواندم  تو هماني كه من ميخواهم ، آنقدر پيش خود گفتم ميخواهت ، كه آخر سر تو شدي مال من ، شدي يار و عشق بي پايان من!
از نگاهت خواندم ، چند سطر از شعر زندگي را …
نگاهم كردي و خواندي آنچه چشمانم مرا ديوانه كرده است ، و آخر فهميدي كه قلبم تو را انتخاب كرده است!
چه انتخاب زيبايي بود ، از همان اول هم دلم به دنبال يكي مثل تو بود ، و اينك پيدا كرده ام تو را ، تويي كه ديگر مثل و مانندي نداري، در قلبت جز من ، جايي براي كسي نداري!

 

.

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۳۴ توسط:عابد موضوع:

او رفته بود

 


نه شوقي براي ماندن ، نه حسي براي رفتن ،
نه اشكي براي ريختن ، نه قلبي براي تپيدن
نه فكر اينكه تنها ميشوم ، نه ياد آنكه فراموش ميشوم
بي آنكه روشن باشم ، خاموش شدم ، غنچه هم نبودم ، پرپر شدم
بي آنكه گناهي كرده باشم ، پر از گناه ، يخ بسته ام ديگر اي خدا…
تحملش سخت است اما صبر ميكنم ، او كه ديگر رفته است ، با غمها سر ميكنم
شكست بال مرا براي پرواز ، سوزاند دلم را ، من مانده ام و يك عالمه نياز
نه لحظه اي كه آرام بمانم ، نه شبي كه بي درد بخوابم !
نه آن روزي كه دوباره او را ببينم ، نه امروزي كه دارم از غم رفتنش ميميرم…
نه به آن روزي كه با ديدنش دنيا لرزيد ، نه به امروزي كه با رفتنش دنيا دور سرم چرخيد
پر از احساس اما بي حس ، لبريز از بي وفايي، خالي از محبت!
اين همان نيمه گمشده من است ؟
پس يكي بيايد مرا پيدا كند ، يكي بيايد درد دلهاي بي جواب مرا پاسخ دهد!
يكي بيايد به داد اين دل برسد ، اينجا هميشه آفتابي نبوده ، هواي دلم ابري بوده
مينوشتم ، نميخواند ، اگر نمي رفتم ، نمي ماند ، رفتم و او رفته بود ، همه چيز را شكسته بود، روي ديوار اتاق نوشته بود كه خسته بود !
دلي را عاشق كني و بعد خسته شوي ، محال است كه به عشق وابسته شوي !
با عشق به جنون رسيدم ، همه چيز را به جان خريدم ، جانم به درد آمد و روحم در عذاب ، لعنت بر آن احساس ناب ، كه ديگر از آن هيچ نمانده ، هيچكس هنوز آن شعر تلخ مرا نخوانده !
.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۳۴ توسط:عابد موضوع: