طراحي سايت

 نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي، نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي، .

نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي،

اس ام اس اروزي مرگ

اس ام اس آرزوي مرگ

بزرگترين آرزوي من

كوچك ترين نگاه توست

بزرگترين غم من

آخرين نگاه توست

اس ام اس آرزوي مرگ

SMS Arezu Marg

درون سينه ام صد آرزو مرد

گل صد آرزو نشكفته پژمرد

دلم بي روي او درياي درد است

همين دريا مرا در خود فرو برد

اس ام اس آرزوي مرگ

SMS Arezu Marg

تو را آرزو نخواهم كرد  هيچ وقت

تو را لحظه اي خواهم پذيرفت كه خودت بيايي

با دل خود ، نه با آرزوي من

اس ام اس آرزوي مرگ

SMS Arezu Marg

دو دست گرم تو شفاي مرگ من است

لبان مست تو شكوه قلب من است

كجا روم و به كه گويم كه يك لحظه

خنده تو تمام آرزوي من است

اس ام اس آرزوي مرگ

SMS Arezu Marg

آرزو دارم با بارش هر دونه از برف زمستوني

يه غم از رو دلت كم بشه نازنينم

اس ام اس آرزوي مرگ

SMS Arezu Marg

صفايى بود ديشب با خيالت خلوت من را

ولى من باز پنهانى تو را آرزو كردم

اس ام اس آرزوي مرگ

SMS Arezu Marg

هيج وقت آرزو نكن دنيا مال تو باشه

آرزو كن كسي كه دنياي توست

مال كسي نباشه

اس ام اس آرزوي مرگ

SMS Arezu Marg

آرزو مي كنم هيچ راه نجاتي نداشته باشي

وقتي غرق خوشبختي هستي

اس ام اس آرزوي مرگ

SMS Arezu Marg

آرزوي قشنگي ست

داشتن ردپاي تو كنار ردپاي من

بر دشت سپيد پوشيده شده از برف

هنوز اما نه برف آمده و نه تو

اس ام اس آرزوي مرگ

SMS Arezu Marg

مي گن شبا

فرشته ها از آرزوي آدما

قصه مي گن واسه خدا

خدا كنه همين حالا

روياي تو گفته بشه پيش خدا

 پسران ابي



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۱۰ توسط:عابد موضوع:

داستان عشق


بنام خداوند حكيم قبلا جفت بوديم حالا تكيم
داستان عشق من دو سال پيش وقتي ۱۹سالم بود شروع شد
حدود دو سال پيش بعد تعطيلات نوروز بود كه خونه قديممون رو فروختيم و يه خونه تو يه كوچه بالا تر خونه خودمون خريديم بله اينجوري شد كه همسايه جديد پيدا كرديم واسه اينكه محله مون همون محله قديم بود معمولا بيشتر محله رو ميشناختم و باهاشون سلام عليك داشتم اما همسايه ديوار به ديوارمون رو تا حالا نديده بودم كمي كنجكاو بودم ببينم پسر هم سن خودم دارن يا نه...
بعد چند روز فهميدم همسايه مون سه تا دختر داره و يه پسر كوچيك دختر كوچيك همسايه مون رو كه ديدم يه جوراي ازش خوشم اومدبا اينكه سال سوم راهنمايي بود اما اخلاقش مث دختراي بزرگتر بود مثلا شرم و حيا داشت تو چش كسي نگا نميكرد چادر سر ميكرد و...
منم ادم بي سرو پا ولگرد سيگاري رفيق باز
/منظورم رفيق پسره ها/
شر درس نخون...بودم كه تو محله همه ميشناختنم اما دختره از من خبر نداشت كه چه جور ادمي هستم منم ديگه نمخواستم پيش اين دختر اونجوري باشم سعي كردم اخلاقمو عوض كنم دوستام هم ادماي مث خودم بودن ريخت و قيافه خوبي نداشتن واسه اينكه دختره همسايه مون چيز زيادي ازم نفهمه به دوستام گفتم كه ديگه نياين در خونه مون كاري داشتين زنگ بزنين خودم ميام پيشتون همين كارم كردم
دختر همسايه واسه اينكه دختر كوچيك بود معمولا داداش كوچيكش رو ميبرد مغازه يا ميومد دنبالش از كوچه ميبردش خونه منم هميشه اون رو از پشت پنجره يا شكاف در پاركينگ نگاه ميكردم خلاصه يكي دو ماه گذشت از اخلاق و حجاب دختره خيلي خوشم اومد واسه جلب نظر دختره تو محله ديگه شلوار محلي نميپوشيدم بجاش شلوار يا گرمكن ورزشي ميپوشيدم دوستام از اين طرز لباس پوشيدنم تعجب كردن مدتي بود كه ديگه زياد به دوستام توجه نميكردم جواب تلفن ها شونم نميدادم تا كم كم ازم خسته بشن.
آخراي مدرسه بود كه سعي كردم علاقه اي رو كه به اين دختر دارم رو بهش نشون بدم اما روم نميشد كه چه جوري بهش بگم اصلا بايد فارسي حرف بزنم يا كردي...ميترسيدم نكنه به باباش بگه يا... مدرسه تموم شد اولاي تابستون بود بعضي وقتا ميرفتم جلو چشم دختره تا چيزي بگم اما روم نميشد اونم سرشو مينداخت پايين و رد ميشد از دل من خبر نداشت كه...من معمولا تابستونا كار ساختماني ميكردم وقتي ديدم روم نميشه چيزي بگم نا اميد شدم و ميخاستم بيخيال بشم يكي دو ماهي از تابستونو كار كردم بعد كار كه برميگشتم خونه سعي ميكردم اون منو با اين سر و وضع خاك آلود نبينه تابستون داشت تموم ميشد كه بابام گفت: اين خونه كوچيكه ميخوام بفروشم يه خونه بزرگتر بخرم يكي دو هفته بعدش اون خونه رو فروخت هر كاري كردم منصرفش كنم نشد كه نشد خلاصه از محله قديممون رفتيم يه محله ديگه ولي من هر روز به محله قديممون ميرفتم تا دختره رو ببينم مهر ماه كه شد دوباره مدرسه باز شد من هر روز ميرفتم نزديك خونه دختره تا مدرسه شو پيدا كنم كه البته كار سختي هم نبود زود مدرسه شو پيدا كردم فهميدم كه سال اول دبيرستانه تو يه دبيرستان نزديك خونه جديدمون ديگه نميخاستم مث تابستون فقط نگاش كنم چند روزي از مدرسه نگذشته بود كه بالاخره رفتم به دختره پيشنهاد دادم .
يادمه بهش گفتم دوستت دارم اولين ابراز علاقه بود كه بهش كردم اونم حسابي از اين كارم جا خورد ترسيد لپاش سرخ شده بود با صدايي بغض آلود بي ميلي خودشو نشون داد و تهديد كرد كه همين جا وايسا تا به بابام بگم. اينو گفت و رد شد من خيلي بيشتر خوشحال شدم كه بار اول اينجوري جواب داد البته كمي عصبي هم شدم و رفتم.
يكي دو روز بعد دوباره بهش پيشنهاد دادم اما بهم اعتنايي نكرد نميدونستم بايد چيكار كنم اما ازش خوشم اومده بود هميشه با يكي از دوستام كه باهاش جور بودم ميرفتم ميديدمش بيشتر وقتا بهش ميگفتم دوسش دارم اما اون تحويلم نميگرفت از دستش عصبي شده بودم يه حسي بهم ميگفت كه بيخيال نشو داره ناز ميكنه اما واقعا ناز هم حدي داره چند بار ديگه هم بهش شماره دادم اما قبول نميكرد بهش ميگفتم عاشقش شدم ميگفت بي خود ولي من دست بردار نبودم تا حالا هم با هيچ دختري رابطه نداشته بودم بلد نبودم بايد چيكار كنم.

همين جوري چند ماه ديگه هم گذشت وقتي ديدم كه ازم شماره نميگيره از طريق يكي از هم كلاسياش كه دوست دختر يكي از دوستام بود بهش شماره دادم منتظر موندم بهم زنگ بزنه يا اس ام اس بده اما خبري ازش نبود اون همه مدت كه پيشنهاد دادم يا به فكرش بودم يه طرف اين چند روزه كه شماره داده بودم يه طرف واقعا انتظار كشيدن سخته ها تا اين كه يه روز خودش بهم گفت شماره مو داره و بهم زنگ ميزنه منم خيلي خوشحال شدم مدتي بعد از طريق دوست دختر دوستم بهم پيام داد كه يه خط واسم بخره تا بهش زنگ بزنم منم واسش خريدم وقتي رفتم سر راهش ديدم اونم يه نامه تو دستشه وقتي خط ايرانسلي رو كه تو پاكت نامه گذاشته بودم بهش دادم اون هم يه نامه بهم داد و گفت چه تفاهمي؟منظورش اين بود كه خبر نداره پاكت نامه كه من بهش دادم فقط يه خط اعتباري توشه اولين دروغش رو بهم گفت اون اولا بهم اعتماد نداشت و نميدونست كه قصدم چيه بهش حق دادم چيزي به روش نياوردم مدتي بعد يه شماره ناشناس بهم اس داد و خودشو معرفي كرد و گفت خطي رو كه بهش دادم رو گم كرده و گفت فقط همين يه بار ميتونم اس بدم بگو چيكار داري؟ اين همه مدت بهم ميگي كارت دارم حالا كارت رو بگو؟منم قصدمو واسش گفتم بعد يكي دوساعت اس بازي گفت فقط ميخواستم قصدتو بفهمم و اين شماره مه هر وقت تونستم بهت اس ميدم اينجوري دوستي مون شروع شد و علاقه مون نسبت به هم زياد شد اما همون روزاي اول دعوامون شد ولي زود اشتي كرديم تازه عشقمون شروع شده بود چه عاشقانه ها كه واسه هم نگفتيم!هر روز واسه ديدنش ميرفتم سر راه مدرسش از همون اولين روزا كه همسايه شديم يكي دو تا از پسرا ميخواستن برن دورو ورش اما از من ميترسيدن اخه همون اول اول كه ديدمش به دختر بازاي محل گفتم اين دختر مال منه اونا هم نميتونستن رو حرفم حرفي بزنن اره ديگه همون اولا كه دوست شديم با هم قرار گذاشتيم روزاي خوبي بود
با همديگه مهربون بوديم نزديك تعطيلات نوروز بود كه خيلي چيزاي جديد از همديگه فهميديم مثلا فاطمه(دوست دخترم)فهميده بود كه من بد جور عاشقش شدم واسه همين زياد ناز ميكرد اگه حرفمون ميشد من معذرت خواهي ميكردم هميشه واسش شارژ ميخريدم ...اونم ادعا ميكرد كه آدم مغروريه ولي دوسم داره عاشقم شده نميدونم شايد راست ميگفت بعضي وقتا كه اون ميتونست بياد بيرون با هم قرار ميذاشتيم و عاشقانه قدم ميزديم يا ميرفتيم كافيشاپ با هم حرفاي خصوصي كه همه دختر پسرا ميزنن زديم چند وقت بعد با ماشين بابام ميرفتم قرار با ماشين راحت تر بوديم
خلاصه تابستون شد يه مدتي كار كردم نميتونستم زياد به فاطي اس بدم اونم ناراحت ميشد ولي زياد به روم نمياورد اما من ميفهميدم كه از كار كردنم ناراحته بعد ظهرا كه از كار ميومدم خسته و كوفته به فاطي اس ميدادم شب كه ديگه به زور خودمو بيدار نگه ميداشتم تا بهش اس بدم ولي نميگفتم خوابم مياد اخه دوستش داشتم اما اون بازم ناراحت بود كه من كار ميكنم منم بخاطر اون كارگاه ساختماني رو كه تازه زده بودم تعطيلش كردم ضرر زيادي بهم زد اما اين كه واسه من چيزي نبود اگه ازم ميخواست بميرم ميمردم ديگه بيكار بودم تابستون عشق و حال زيادي با هم داشتيم ولي يكي دو بار اساسي دعوامون شد كه با منت كشي من درست شد

اون ميدونست كه من عاشقش شدم ازم سوءاستفاده ميكرد غرورش بيشتر و بيشتر شد هر وقت هم كار اشتباهي ميكرد معذرت نميخواست بايد يادش مينداختم كه اشتباه از اون بوده تا معذرت خواهي ميكرد يه اخلاقاي بچه گونه اي داشت كه حال آدمو ميگرفت تو اين مدت فهميدم كه پسر عموش خاطر خواهشه با اينكه تا حالا پسر عموش رو نديده بودم خيلي ازش بدم ميومد اما يه چيزي كه ارومم ميكرد اين بود كه فاطمه ميگفت منو دوست داره يه بار كه از كافيشاپ برميگشتيم پسر عموش رو شانسي ديديم ما تو ماشين بوديم دست فاطي تو دستم بود خيلي احساس زرنگي و غرور ميكردم

يه سربازم سر راه مدرسه فاطي بود كه هميشه نگاش ميكرد وقتي فاطي اينو بهم گفت خيلي عصبي شدم رفتم سربازه رو تهديد كردم كه اين دختره دختر داييمه حق نداري نگاش كني يه مدت بيخيال شد اما مدتي بعد به خودم گير داد و گفت دختر دايي تو دوس دارم همينو كه گفت يكي زدم تو گوشش اصلا نميترسيدم كه بندازنم زندان يا هر چي سرباز ديونه هم گفت بزن هر كاري دوست داري بكن ولي دختر داييت مال منه مردم دورمن جمع شده بودن بردمش يه جا خلوت همه داستانو واسش گفتم ولي باورش نميشد دوباره دعوامون شد من ازش دق داشتم اخه چند بار كه واسه ديدن فاطي اومده بودم گرفته بودنم ازم هم تعهد گرفتن اون روز دق دلمو خالي كردم تا اونجا كه تونستم زدمش بعد يه مدت دوست شديم و ازم خواست كه واسه اثبات حرفام با فاطي از جلو كلانتري رد بشم منم اين كارو كردم يادمه سربازه وقتي مارو با هم ديد انگار دنيا رو سرش خراب شد اين فقط يكي از كاراي بود كه من واسه فاطي انجام دادم اون خودش ازم ميخواست كه هركي مزاحمش بشه رو ادب كنم منم از خدام بود كه نذارم كسي مزاحمش بشه

از رو عشق و علاقه واسه همديگه نامه عاشقانه هم مينوشتيم البته من زياد نامه نمينوشتم اخه دست خطم خوب نبود و ادبياتم كه همون جور كه ميبينين چنگي به دل نميزنه دوباره
مدرسه شروع شد كمي از هم ديگه سرد شده بوديم اونم تو خونه بهش شك كرده بودن نميتونست زياد اس بده چند روز يه بار اس ميداد همش دنبال بهانه ميگشت كه اين رابطه رو تموم كنه ديگه مث قديم بهم احترام نميذاشت

يه بار با يه خط كه اون شماره شو نداشت امتحانش كردم و خودمو جا پسر عموش معرفي كردم اونم مطمئن نبود كه واقعا پسر عموشم يا نه بهم گفت اگه راست ميگي اسم مامانت چيه من كه اسم مامان پسر عموش رو نميدونستم پيچوندم و اخرش بهش گفتم كه خودم بودم امتحانت كردم خيلي عصبي شد بد جور حرفمون شد من فكر ميكردم هر كاري كنم ميبخشتم اما اين دفه نبخشيد هر كاري كردم دلشو به دست بيارم نشد حلقه اي كه واسش خريدم پرت زد جلو پام خيلي تحقير شدم

از نا اميدي ميخواستم خود كشي كنم يه نامه واسش نوشتم و حلقه رو هم دوباره برداشم و بهش دادم واسش نوشتم ميخوام چيكار كنم يه روز صبح داشت ميرفت مدرسه رفتم جلو راه ش نامه رو با حلقه بهش دادم و جلو چشش چند تا كپسول ترامادول رو با هم خوردم تا نزديك ظهر منتظر بودم بهم زنگ بزنه اما زنگ نزد از اون به بعدشو يادم نمياد وقتي به هوش اومدم ديدم بيمارستانم چند روز بعد بهش اس دادم اما اون نميخواست ادامه بده و بهم توهين كرد كفري شدم و اينقده تهديدش كردم كه مجبور شد باهام رفاقت كنه

چند روز كه گذشت اروم شدم و قسم خوردم كه كارش ندارم مجبور نيست باهام ادامه بده اونم گفت اگه تمومش كنيم خيلي بهتره منم حرفي نداشتم ولي خيلي ناراحت بودم هر چي اس داد نگاشونم نكردم ببينم چي نوشته اخه خداحافظي كرده بوديم كمي اروم شدم ديدم چند تا اس داده كه ميخواد تا اخر عمر با هم باشيم و از اين حرفا اولين باري بود كه غرورشو گذاشت زير پا واسه همين دوباره اشتي كرديم ولي ديگه مث قديم نبود

خودش هميشه ميگفت كه ميره پيش مشاور مدرسه لعنت به مشاور مدرسه شون كه هر چي ميكشم از دست اون ميكشم ميگفت مشاور بهم ميگه چه جوري بايد يه نفر رو فراموش كني يا چيكار كني كه عشقت فراموشت كنه تا اين كه يه ماه پيش با هم قرار گذاشتيم بريم سينما اون روز ماشين بابام دست خودش بود منم كه ماشين نداشتم به فاطمه گفتم بيا با تاكسي ميريم اونم قبول نكرد و بهم گفت هر وقت ماشين دستت بود قرار ميذاريم و هيچوقت حاضر نيستم يه قدم باهات پياده بيام خيلي بهم برخورد بهش گفتم پس ديگه هيچ قراري در كار نيست بهش گفتم تو فقط بخاطر ماشين با من دوست شدي؟گفت هر جور دوست داري فكر كن

بله دوستان ميخواستم بگم هر كسي لياقت خوبي نداره من عاشقش شده بودم اون ازم سوء استفاده كرد با اين كه اين حرفا رو دخترا ميزنن ولي بخدا با احساسم بازي كرد ابروم پيش بابا مامانم رفت پيش دوستام ۹۰درصد دوستامو بخاطر اون از دست دادم غرورمو شكست دلمو شكست ديگه از هر چي دختر مذهبيه بدم مياد دل ندارن عاطفه ندارن

واقعا بعضي دخترا مث گربه هستن كه هرچي بهش خوبي كني يادش ميره اخرش يه چنگ هم ميزنه رو دستت حتي اندازه سگ هم وفا ندارن كه يه تيكه نون ميندازي جلوش تا از خودت نرونيش از پيشت نميره



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۰۹ توسط:عابد موضوع:

اشكي بر مزار مادر

 

آنگاه كه گنجشك كوچك با بال هاي نورس خود منقار برمنقار مادر مي سايد. آنگاه كه بانويي دست نوازش بر سر فرزند خورد سالش مي كشد، زمانيكه جوانه هاي تاك برگرد ساقه هاي بزرگتر مي پيچد، وقتي ترانۀ مهر و محبت در فضا طنين مي افگند، اندوه مرگ مادرم چون اوقيانوسي مرا در خود فرومي برد. چشم برهم مي بندم سوار بركشتي روياهاي غم آلود تومار زمان را درهم مي پيچم خود را كودك ناز پروري مي سازم كه در بستري از مهر و نوازش غنوده است و گرماي فرح بخش آغوش مهر آگين مادر سرورو آسايش مي بخشد، آنگاه از درو ديوار آسمان وفضا از چارسوي پيرامون سرود دلكش للو للو، للو للو را مي شنوم. اين كمپوزحيرت انگيز و اين آهنگ با عظمت چون رود بار سيالي در تارو پود پيكرو روانم ميدود و در اعماق جانم رسوب ميكند. آهنگيكه در آواز هيچ هنرمندي اثر بخشي آنرا نميتوان يافت.

مگر دردا و دريغا كه آن چتر رحمت فرويخته است، آن ترانه ساز روح پرور مهر سكوت برلب نهاده است و آن كلمات پاكيزه و نيروبخش باتنديسه فداكاري و مهرورزي در خاك خفته است.

مادر! برخيز،  سر از خواب گران بردار،  فرزندت ترانه ميخواهد، به ديده گان مهربان تو نياز دارد، برخيز! جگر گوشه ات با پيشتاره بزرگي از عم ها و رنج هاي زنده گي به پيشگاه تو را زو نيازمي كند تا با آب حيات جان مادر آتش نا آراميهايش را خموش سازي، مادر! براي خدا،يكبار ديگر بگو للو للو، للو للو مادرت پهلوي تو، مانده سربرروي تو" تا باز از سرنيروبگيرم، جوان شوم بال بگشايم پرواز كنم و با آواز بلند فرياد زنم، مادر، مادر امانه مزار مادرم خاموش و آرام است، صدايي از طنين نگاه گنج بزرگ من برنميآيد، مادر ديگر صدايم را نمي شنود. آتش خمپاره هاي جنگ نوار للو للو و جان مادر را ازبزم زنده گي مادرانه و فرزندانه ما ربود خاگستر ساخت. اكنون از آن هنگامۀ شادي تنها گوري باقي مانده است كه فرزندي بران اشك مي ريزد.

مادرم! امروز روز مادراست، هر فرزندي به مادرش تحفه ميدهد، من هم براي تحفه دعا كه روحت دركنف رحمت الهي شادمانه باد آورده ام. جايگاهت را بهشت برين و آرامگاهت را باغچه اي از بخشايش پروردگارمي خواهم و اينك اشكي بر مزار مادرم هديه مي كنم، ميروم تا آرامش خوابت را آزارنراسانم، ميروم و از سرحسرت به قضا مي نگرم خبر از پاي ندارم كه زمين مي سپرم.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۰۸ توسط:عابد موضوع:

احساسات

احساسات

هنگامي كه من در ورزش موفّق و پيروز مي شوم احساس شادي و شعف ميكند. و همچنين نيز وقتي كه در درسي موفّق مي شوم يا نمره‌ي خوبي مي‌گيرم و مورد تشويق پدر و مادر و مربيان قرار مي‌گيرم احساس شادي ميكنم.

بعضي چيزها هم مرا ناراحت مي‌كند مانند گرفتن نمره‌ي بد، مرگ يكي از اقوام يا دوري از خانواده و يا رنجاندن آنها باعث دلتنگي و ناراحتي من مي‌شود و اين احساسات مرا آزار مي‌دهد. در روزهاي تولّدم وقتي كه پدر و مادر يا مادربزرگ و پدربزرگم براي من كادويي تهيّه مي‌كنند خوشحال مي‌شوم. زيرا به فكر من هستند و اين احساس را دوست دارم.

 

اهداف و برنامه هاي زندگي

هر كسي در زندگيش هدفي دارد و من هم هدفهاي خاصّ خودم را دارم كه مهمترين آنها ادامه‌ي تحصيل،‌ سعادت‌مند بودن و رسيدن به آرزوهايم است و براي رسيدن به آنها تلاش بسيار مي‌كند مثلاً :‌ براي راضي كردن والدين به آنها محبّت مي‌كند. همچنين براي ادامه تحصيلم تمام تلاش خود را براي درس خواندن مي‌كند.

براي رسيدن به اهداف تنها امكانات ملاك نيست چون بسياري از افراد رفاهي خوبي دارند ولي اراده ندارند پس براي رسيدن به اهداف بايد اراده نيز داشته باشيد.

بعضي از هدفها را نمي توان به هدفهاي كوتاه تر و موثرتري تقسيم كرد بعنوان مثال:‌ تحصيل علم و دانش بسيار گسترده است و اگر انسان تا آخر عمر در فراگيري علم و دانش باشد باز هم به تمام علمها دست پيدا نخواهد كرد.

 

تفريحات و سرگرمي ها

تفريح مورد علاقه من بازي  كردن در موارد ورزشي مانند:‌ بدمينتون و فوتبال است. همچنين داراي سرگرمي‌هايي هم هستم كه مطالعه كتابهاي داستاني و بازيهاي كامپيوتري مورد علاقه‌ي من است.

هر كسي داراي تفريحات و سرگرمي‌هايي است كه خيلي به آنها علاقه دارد ولي در بعضي مواقع دسترسي به آنها ندارد ولي من به تفريحات و سرگرمي‌هاي مورد علاقه‌ي خودم دسترسي دارم. مثلاً :‌ مي توانم به پارك بروم و در آنجا بدمينتون يا فوتبال بازي كنم همچنين مي‌توانم با خريدن بازيهاي كامپيوتري به تفريحات مورد علاقه خودم برسم.

 

توانايي ها

من داراي توانايي هاي زيادي هستم كه بعضي از آنها مهمتر از بقيه است ولي مهمترين توانايي من درست كردن كاردستي  و به اين دليل براي من مهمترين توانايي است زيرا مي‌توانم در فعّاليتهاي كلاس و درسي و گروهي موفّق باشم همچنين مي‌توانم به كمك اين توانايي در آينده كارهاي مفيدي را انجام دهم و در آنها موفّق باشم.

 

ضعف

من داري ضعفهايي هستم مانند ضعف در رياضي و همچنين ضعف در انجام كارهاي شخصيم كه اين موارد مي‌توانند براي من مشكل ساز هم شود مثلاً در مواردي كه تنها هستم. براي برطرف كردن اين ضعفها بايد با اراده باشم. همچنين مي‌توانم براي برطرف ساختن آنها از بزرگتر ها،‌ پدر و مادر، معلّمان و مديران كمك بگيرم تا در اين ضعفها با شكست روبرو نشوم.

 

مذهب

همه‌ي ما بايد به يك ريسمان محكمي وصل باشيد تا در پرتگاه ظلمت و گناه



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۰۶ توسط:عابد موضوع:

گفتكو با خدا (2)

گفتكو با خدا  (2)

به رويا با خدايم گفت و گو كردم

به سوي خالق و معبود خود جانانه

رو كردم

توكل هم به او كردم

به او گفتم

زماني را به من بخشيد اي بيتا تو اي معبود بي همتا

تو اي اميد هر نوميد

خدا خنديد و پاسخ گفت

وقت من ندارد مرز پاياني يقين اين

راز هستي را تو ميداني

چه مي خواهي بپرسي از من اي

پرسشگر دانا

تسلط يافتم بر خويش ومن پرسيدم

اي خالق

تعجب از چه چيزي از بشر داري

جوابم را بده اي خالق دانا

توانايي و دانايي

خدا در لحظه اي آرام پاسخ گفت

كه انسان با شتابي سخت

ميخواهد كه بگريزد ز دست كودكي هايش

برون آرد ز دست كودكي پايش

و مي خواهد شتابي گيرد و گامي

گذارد نزد فردايش

به آينده

به پولي دست يابد

به پولي با بهاي خستگي هايش

چه باك ار هست زخمي بر تن و

پايش

دلش خوش باد با پولي كه با زحمت

به چنگ خويش آورده

دوباره پس دهد آن را به تاوان تلاش خويش

سلامت از وجودش رخت بر بسته

غم سنگين اين فرسودگي در سينه و غمخانه بنشسته

دوباره آرزو دارد

كه كودك باشد وآن گوهر گم گشته برگردد

پريشان خاطر رنجور

به آينده نگاهي مضطرب دارد

و در اين حال راهي را سپارند و به سر آرند

عمري را كه ارزش دارد و آدم نمي داند

غم ناداني اش از سينه اش

بيرون نمي راند

نه حالي مانده بر احوال ونه آينده اي دارد

نه بر لب خنده اي دارد

تو پنداري كه مي ميرد

دل از اين لحظه مي گيرد

تو پنداري كه هرگز زندگي گام خوشي

با او نپيموده

خدا دستان سردم را گرفت و مدتي

در لحظه اي طي شد

سكوت دلنشيني بود دل وجان را يقيني بود

دوباره پرسشي دارم خداي مهربان من تو اي آرام جان من همه روح و روان من

چه مي گويي

كدامين درس سخت زندگي بايد بياموزيم

چراغ دل چگونه يا كجا بايد بيفروزيم

نهال عشق در دل با كدامين آب مهري سبز مي گردد

خداوندا

چه پيغامي تو داري تا براي ديگران

روياي خود را باز گويم من

خدا آرام پاسخ گفت

بدانند و بياموزند

عشق جبري نيست

قياسي نيست بين مردمان در جايگاه عشق

و قلب مردمان بسيار حساس است

مبادا لحظه اي زخمي

فروآرند بر قلبي

كه طولاني شود شود آن التيامي را كه مي خواهند

اين دل سخت حساس است

لطيف و ترد همچون شاخه ياس است

بياموزند

ثروتمند آن كس شد كه در دنيا

نيازش كمترين باشد

توانايي همين باشد

وراز زندگاني هم همين باشد

بياموزند

نقطه پيش چشم هر كسي شكلي دگر دارد

نگاه هر دو انسان در جهان مانند

هم هرگز

بياموزند

كافي نيست تنها بگذرند از ديگران

و بخشش خود را

بيان دارند

بياموزند

خود را هم ببخشند و پس از آن جان

ودل آسوده مي ماند

سكوتي دلنشين تر بود

رويا همچنان زيبا

سپاس خويش را من با خدايم با

صميميت بيان كردم

و پرسيدم كه آيا هست چيزي كه

بيان داريد

خدا لبخند زد

گويي گلي در آسمان سينه ام

بشگفت

و پاسخ گفت

فقط اين را به ياد آرند من در هر

كجا هستم



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۰۴ توسط:عابد موضوع: