طراحي سايت

 نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي، نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي، .

نود هشتيا |رمان دانلود آهنگ غمگين ،هك كلش،هك تلگرام،پاسخ به مسائل جنسي،

از لحظه‌هاي ناب زندگي

از لحظه‌هاي ناب زندگي

ندا عابد

شنبه، يكشنبه، دوشنبه ظاهراً روزهاي تقويم را نام‌هايي كه ما بر آن‌ها را گذاشته‌ايم مشخص مي‌كنند، اما مفهوم اين روزها در زنده گي هر كس و به اعتبار آن چه در آن‌ها گذشته است و پستي و بلندي زنده‌گي‌اش را ساخته شكل مي‌گيرد. روز تولد نخستين فرزند براي هر مادري فراموش ناشدني است يا روز ازدواج و روزهايي ديگر از اين دست اما جماعت كمي هستند روي اين كره‌ي خاكي كه دلشان خوش است به دل خوشي‌هاي ديگر. به نوشتن، به اين كه ديگر گونه ببينند و سهمي و نقشي داشته باشند حتي به اندازه‌ي خط كشيدني بر يك ديوار در مسيري كه به نام زنده گي طي مي‌شود و اين شيرين است، اين دل خوشي است و شايد نوعي جنون كه براي كسي كه حسش نكرده احتمالا مضحك و حتي ترحم برانگيز به نظر مي‌رسد، سال‌ها از روز  نهم دي 1377 گذشته است. سيزده سال از روزي كه اولين شماره‌ي آزما منتشر شد و اين روز را در تقويم زنده‌گي من و شايد آن‌ها كه در تحقق اين آرزو همراهم بودند به يك روز ديگر، «يك روز به يادماندني» تبديل كرد. روزي كه براي نخستين بار طعم داشتن حس شيرين تولد آزما را چشيديم بسيار شيرين‌تر از لذتي كه از چاپ اولين نوشته‌ها در نشريات ديگري كه صاحبش نبودم حس كرده بودم. نمي‌دانم مخاطب اين يادداشت چه كساني مي‌توانند باشند، اما يقينا همكاراني كه چنين لحظه‌اي را تجربه كرده‌اند مي‌دانند و احساس مي‌كنند كه چه مي‌گويم و شايد ديگراني هم كه آن را مي‌خوانند لبخندي بزنند به مصداق‌ اين كه، اي بابا فكر نان كن كه خربزه آب است و .. از اين دست مثال‌هاي ديگر كه كم نبوده‌اند دفعاتي كه به زبان‌هاي مختلف و از دهان آدم‌هاي گوناگون شنيده‌ام و هميشه هم مثل كودكي كه عروسك كوچكش را در گوشه‌اي از اطاق آرام آرام مي‌خواباند و عاشقانه برايش لالايي مي‌خواند و شادترين لحظه‌هاي زنده‌گي‌اش را تجربه مي‌كند فقط لبخند زدم و گذشتم و بهانه ي شادماني لحظه‌هاي خود، حتي، لحظه‌هاي خيلي سخت را ساختم، هر چند كه در اين سال‌ها هيچ وقت تنها نبودم و همكار صميمي‌ام هم او كه در تمام اين سال‌ها نه تنها سردبير مجله كه به واقع ياور من بود در كنارم حضور داشت و همه‌ي روزهاي سخت مشكلات مالي، دويدن به دنبال كاغذ، رفتن به دادگاه مطبوعات و ... را با هم تجربه كرديم تجربه‌هايي تلخ و گاه شيرين كه براي اكثريت اهل اين حرفه تجربه‌اي مشترك است و براي آن‌ها كه خارج از اين گودند شايد بهانه‌اي براي اين كه بپرسند اين كار است يا بيماري و خود آزاري؟

اما نه، هيچ كدام از اين‌ها نيست حسي است عاشقانه و لذت بخش كه فقط بايد تجربه‌اش كني. يادم مي‌آيد در آخرين شب نمايشگاه پيش از بازگشايي شبي كه هنوز مشغول تزيين غرفه‌ها بوديم ساعت 10 بود كه خانم همكار ديگري را كه ديوار به ديوار غرفه‌ي آزما غرفه‌اش را به تنهايي تزيين مي‌كرد به چاي دعوت كردم و رفع خسته گي حاصل از تزيين يك نفري غرفه اش. فرصتي كوتاه بود و دو نفري گپ كوتاهي زديم خسته‌گي از چشم‌هايش مي‌باريد اما با لبخندي عاشقانه مي‌گفت: ببين مجله رو صحافي كردم و... و از روزي گفت كه براي اولين بار مجله‌اش را از چاپخانه تحويل گرفته بود و مي‌گفت كه بهترين روز زنده‌گي‌اش بوده، راست مي‌گفت مثل 9 دي 77 كه اولين شماره آزما را از «ايرانچاپ» تحويل گرفتم. در طي همه‌ي اين سال‌ها به قول دكتر جواد مجابي، آزما به لطف و تدبير سردبيرش شايد همواره يك مجله‌ي خاكستري بوده اما هميشه با آبرو. چرا كه هرگز نخواستيم و نمي‌خواهيم كه در هيات رنگين‌ نامه‌ها ظاهر شويم يا در قباي نشرياتي هياهوگري كه هدف بزرگشان ناموري است، نه! ما اصلا با چنين هدفي نيامديم و از همان آغاز نه به نام فكر كرديم و نه به نان، تنها انديشه‌مان خدمت به هنر و فرهنگ اين سرزمين بود. اگر خدمتي باشد. اما هرگز نخواستيم جنجال بسازيم از آن دست كه خيلي ها مي‌سازند حتي در قالب چاپ نقدي پرخاش گر و موج ساز، سعي‌مان هميشه اين بوده كه شأن فرهنگ ايران و ايراني را حفظ كنيم و شايد همين حركت خاكستري آزما براي آنان كه همه‌ي زنده‌گي‌شان در سود و زيان معني مي‌شود و رنگ پول رنگ زنده گي‌شان است و گاه سياه سياهند و گاه سفيد، سفيد اين توهم را پيش آورد كه هراز گاهي در ايام نزديك به انتخابات و ... زنگي بزنند و بخواهند به اصطلاح «اسپانسر» مجله بشوند و به زبان خودماني‌تر مجله را اجاره كنند!! و بي‌توجه به همه‌ي رنجي كه براي انتشار و مانايي آن تحمل شده تبديلش كنند به بستر جدل‌ها و جنجال‌سازي‌هاي به ظاهر فرهنگي اما در باطن به سوداي آب به آسياب اين جناح ريختن و دم به كوره آن جناح دويدن و ثمره‌ي كوشش ديگران را به نابودي بكشند و بعد از مدتي به سراغ نشريه‌اي ديگر بروند و روز از نو و روزي از نو!!! خيلي دلم مي‌خواست حس نفرت و عصبانيتي را كه نسبت به اين آدم‌ها و از اين همه خودخواهي پيدا مي‌كنم بنويسم اما ترجيح دادم در بهترين روز زنده‌گي‌ام از خوشي‌ها و شيريني‌ها بگويم، از روزي كه براي اولين بار در جريان يك تحقيق كتابخانه‌اي آزما را در فهرست نشريات آن كتابخانه‌ي معتبر ديدم و آن جا بود كه شايد كمي جدي‌تر از قبل به نقشي كه تلاش من و همكارانم بر صفحه‌ي فرهنگ و ادب ايران زمين باقي مي‌گذارد توجه كردم و وسواسم و تحمل‌ام براي گذر از سختي‌ها بيشتر شد. سختي‌هايي كه گاه اشكم را در خلوت سرازير مي‌كند، توهين طلبكاران، بدقلقي خودخواهانه مديران چاپخانه‌ها و كج خندي‌هاي ارباب زر و زور و مردمان اسكناس نشان. اين اشك‌ها با اشك شوق انتشار هر شماره‌ي نشريه‌ شسته مي‌شود اما شايد باورش سخت باشد كه هنوز بعد از 13 سال با دلشوره‌اي شيرين منتظر رسيدن مجله از چاپخانه هستم و بغضي آشنا راه گلويم را مي‌بندد.

نمي‌دانم چرا اين مطلب شبيه يك نامه‌ي شخصي شد اما چه كسي از همراهان آزما طي اين سال‌ها نزديك‌تر و محرم‌تر براي دانستن اين حرف‌ها كه نمي‌دانم درد دل است يا مرور يك تاريخ 13 ساله و يا ... اما آن چه مي‌دانم كوشش هميشه‌گي همه‌ي آزماييان براي حرمت گذاشتن بر هنر و ادبيات وفرهنگ ايران است و بس كه اگر ارزشي باشد، ما را بس.

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۰۴ توسط:عابد موضوع:

دل نوشته ها

 

دل نوشته ها

دانش آموزان مدارس خير ساز كه مي دانند مكاني را كه به نام مدرسه و اتاقي را كه به نام كلاس در آن درس مي خوانند يادگار و ياد ماندني است از نيكوكاران درد آشنا و باز هم مي دانند كه عمل او ريشه در عمق باور و انديشه اش در انتخاب اولويت ها دارد و نياز ي هم به تعريف و حتي قدرداني ندارد .گاهي باني مدرسه را مخاطب قرار داده وبا بياني از دل برخاسته اقدام او را ستوده اند كه به رسم احترام به اين دانش آموزان از ميان ده ها نوشته به درج 3 اتنخاب بسنده مي كنم .

نامه اي به يك خير مدرسه ساز

مريم حسيني سوم b راهنمايي شهيد يادگاري درود

دانش آموزي هستم در دورترين منطقه از مركز از روستاي سرسبزي كه شغل اكثر پدرانمان كشاورزي و دامداري است ، از كودكي پا به پاي پدر و مادر مشغول جمع آوري محصولات كشاورزي و نگهداري دامها هستم .كم كم بزرگ شدم ، تلويزيون تصوير مدارس زيبا را نشان مي داد تا اين  كه به سن 7 سالگي رسيدم و در كلاس اول ثبت نام كردم ، مدرسه ي ما چادر ايي بودند كه از پشم و كرك ساخته شده بود ، يك سال گذشت وارد كلاس دوم شدم ، شب مشغول انجام تكاليفم بودم كه صداي شادي دانش آموزان را در مدرسه اي از تلويزيوم شنيدم ، به تصوير نگاه كردم مدرسه اي شيك و زيبا ، با خودم گفتم خدا يا چرا ما بايد در چادر درس بخوانيم و كسي نباشد كه استعداد هاي ما را كشف و شكوفا كند ، چند سال گذشت ، سال آخر مقطع ابتدايي بودم كه پدران مان به خاطر نبود جا و مكان قادر به فرستادنمان به شهر براي ادامه ي تحصيل نبودند ، باز هم از خدا خواستم تا زمينه ي ادامه ي تحصيل ما را فراهم كند .

روز شنبه كه زنگ ورزش مان بود متوجه ماشيني شدم كه در مقابل چادر ها متوقف شد و سه نفر به نزديك كلاس در س مان آمدند و گفتند : مدير شما كجاست ؟ آن ها را به سوي مدير راهنمايي كرديم ، آن ها سووال كردند : مگر روستا مدرسه ندارد ؟معلم جواب داد: همين چند تا چادر كلاس درس بچه است ، تا پنجم درس مي خوانند و بعد از آن به دليل دوري راه ادامه تحصيل نمي دهند ، آنها به چهره ي نوراني معلم مي نگريستند و بچه ها و چادر هاي آفتاب خورده را تماشا مي كردند يكي از آنها گفت : ان شا ا... كلنگ مدرسه اي 15 كلاسه را در اين روستا به زمين مي زنيم و سپس خداحافظي كردند و رفتند بعد از ده روز به روستا آمدند ، نقشه ساختمان مدرسه و كليه ي  آهن آلات  و مصالح ساختماني مورد نظر را هم به روستا آوردند و پيمانكار شروع به كار كرد ، بعد از يك سال مدرسه اي زيبا با مقطع راهنمايي و دبيرستان ساخته شد و با همت آموزش و پرورش مجوز دو مقطع داده شد و الان بيش از 90 % از دانش آموزان درس مي خوانند و هيچ گونه نگراني از تحصيل ندارند چون نه نيازي به هزينه دارند و نه نيازي به وسيله ي نقليه و اين عمل خداپسندانه تو اي خير نيك انديش سبب شد تا فرهنگ روستا بالا برود و چندين پزشك و مهندس از اين روستا در آيند ه وارد جامعه اسلامي شوند كه همگي آثار خدمات تو اي مرد نيكوكار است و به مصداق « تو نيكي مي كن و در دجله اندازكه ايزد در بيابانت دهد باز » و تو اجر خود را در دنيا و آخرت از خداوند دريافت خواهي كرد .و السلام

 

زهرا درودي كلاس سوم

مدرسه ي شهيد يادگار درود

از ميان هياهوي كودكي ، از سنگر علم و دانش به تو اي خير كه نازنيني سر تا قدمت لطف است و لطافت سلام مي كنم

تو كيستي كه زرق و برق دنيا نتوانسته است تو را مشغول خود كند ، از دارايي خود چشم پوشيدي و در راه رضاي خدا بدون هيچ چشم داشتي آينده ات را تضمين كردي .

دست سر شار از مهر و محبت تو را مي فشارم كار تو كار انبياست ، همانگونه كه حضرت ابراهيم (ع) خانه ي خدا را بنا نهاد تو مكاني

 مقدس كه سنگ علم است و دانش و خانه ي دوم دانش آموز بنيان نهادي

مقام تو از مقام معلم كمتر نيست ، روز را به شب مي رساني  در حالي كه تلاش وسعي ات خدمتگزاري است و تو را دوست دارم و به تو افتخار مي كنم ، اميدوارم عزيزاني باشند كه از كار خدا پسندانه ي تو الگو بگيرند و راه تو را ادامه دهند .

آرزوي خوشبختي و مهر ورزي رابراي تو و خانواده ات دارم .به اميد ديدار .

آلاله عليزاده دانش آموز دبيرستان آرمينه مصلي نژاد به هنگام افتتاح مدرسه

نمي دانم پهلوان خطابت كنم يا ايثار گر يا مجاهد ، ميان انبوهي از واژه ها گم شده ام ، كمك كن خطاب نامه ام چه باشد فقط اين را مي دانم خداقوت ساده اي است به سادگي مردمان ساده ي روستا ، شايد در زمين گمنام باشند اما در آسمان فرشته ها به افتخار از آن ها ياد مي كنن، شايد شما هم در يكي از همين مدارس درس مي خوانيد كه با مهرباني يكي از همين خيرين مدرسه ساز ساخته اند ، مي خواهم قسم ياد كنم به دو چيز كه دنيا را با آن عوض نمي كنم. قسم به چشمان كم فروغ مادرم و دستاي پر بينه ي پدرم ، كه درس ايثارت را فراموش نمي كنم ، درسي كه در هيچ مدرسه اي آموخته نمي شود و آن درس را از شما آموختم .

نگاهت را از دستان پر مهر حق بر مدار تا باز هم بتواني روياهاي ديگر جويندگان علم و عاطفه را طراوت ببخشي و مي دانم كه مي تواني ،مي دانم كه مرا مي داني ، آرزوها ي مرا نيز ميداني ، دعاهاي شبانه ي من ، به نجواهاي كودكانه ي من با ستارگان را مي شنوي تو فردايي روشن براي من آرزو داري فردايي زيبا و پاك تو آسمان را براي آبي تر ،جنگل را سبزتر و پاكي را سفيد تر مي خواهي .من نيز تو را مي دانم ، آرزوهايت را نيز مي دانم .تو خير مدرسه ساز نيستي تو معمار عشق و دوستي هستي .سازنده بلندترين برج هاي عاطفه و محبت و اميد و در يك كلام ....

شما خيرين محترم دنيا و آخرت را با هم خريديد ،خوشا به حال تان از اين معامله ي الهي

 

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۰۳ توسط:عابد موضوع:

زيباترين جملات عشقولانه

 

زيباترين جملات عشقولانه

 

 4- عقل هزار چشم دارد و عشق فقط يك چشم ولي وقتي كه عشق ميميرد نور زندگي از بين ميرود.

 

5- دنبال كسي نگرد كه بتواني با او زندگي كني، دنبال كسي بگرد كه نتواني لحظه اي بدون اون زندگي كني.

 

6- گاهي شعر سراغم را ميگيرد٬ گاهي هواي تو ، تفاوتي نميكند ، هر دو ختم ميشويد به دلتنگي من.

 

7-  وقتي تو هستي تمامي جهان با تو است، و وقتي تو نيستي فقط درماندگي و غم با من است (ويليام شكسپير).

 

8- بكوشيد دوست داشتنى ها را به دست آوريد، و گرنه مجبوريد آنچه را به دست آورده ايد، دوست بداريد (سخني از مارك تواين).

 

9- نمي خواهم بگويم دوستت دارم، ميخواهم بداني دوستت دارم.

 

10- هيچ چيز نمي تواند بر عشق حكومت كند، بلكه اين عشق است كه حاكم بر همه چيز است.  (لافونت)

 

11-  عشق من :  طبيب قلب من باش، زيباترين غروبم.

 

12- همه ميگن 1 ساعت يعني 60 دقيقه و يك دقيقه يعني 60 ثانيه اما هيچكس بهٍم نگفت 1 ثانيه بي تو يعني 60 سال.

 

13- نمي‏توان عاشق يك مرده شد... روزي كه به عشقم پشت ‏پا زدي در قلبم ترا كشتم و در گوشه‏اي تاريك و سرد خاكت كردم.

 

 14- اي بي انتها در عشق بمان با من در لحظه لحظه ي زندگيم.

 

15- تا ابد تك چراغ روشني قلبم تو هستي و خواهي ماند.

 

16- عشق يعني كوچك كردن دنيا به اندازه يك نفر يا بزرگ كردن يك نفر به اندازه دنيا.

 

17- عاشق شدن هنر نيست ، عاشق ماندن هنر است.

 

18- هر وقت دلت ابري شد بزار بباره، رنگين كمون ، بعد از بارون رنگ مي گيره.

 

19- هيچ كس نمي تونه به دلش ياد بده تا نشكنه ! ولي مي تونه به دلش ياد بده تا كه وقتي شكست لبه تيزش دست كسي رو نبره.

 

20- عشق مثل ساعت شني مي مونه،  همانطور كه قلب رو پر مي كنه،  مغز رو خالي ميكنه!

 

21- عشق يعني عبرت روزگار ، شلاق زمانه ، قصاص زندگي ، ولي افسوس...... قصاص زندگي را ديد.... شلاق زمانه را خورد.....ولي عبرت نگرفت.

 

22- در زندگي سه راه رو دنبال كن : 1- دوست داشتن رو براي يك تجربه  2- عاشق شدن رو براي يك هدف  3- فراموش كردن رو براي قبول واقعيت

 

23- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم.

 

24- اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست نداره، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست نداره.

 

25- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

 

26- تو گل سرخ مني ، تو گل ياس مني ، تو مثل شبنم پاك سحري ، نه ، از آن پاكتري.

 

27- زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم ، اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم.

 

تو نيز به من آموختي  چگونه دوستت بدارم ، اما به من نياموختي چگونه فراموشت كنم.

 

 28- عشق فنا شدن نيست ، فدا شدن است

 

29- من عطر ياس خوشبو ندارم، در باغ رويا شب بو ندارم، قايق زياد است، اما براي به تو رسيدن پارو ندارم.

 

30- هيچ گاه چشمانت را براي كسي كه مفهوم نگاهت را نميفهمد گريان نكن.

 

 31- اگر عاشق شدن يك گناه است دل عاشق شكستن صدكناه است.

 

32- عشق زمان را در تصرف خود در مياورد و زمان عشق را در زير چرخهاي خود پايمال.

 

33- با گفتن اينكه : يافتن عشق غير ممكن است، مانع ورود عشق به زندگي خود نشو، سريع ترين راه دريافت عشق، بخشيدن آن به ديگران است.

 

34 – سعي كن كسي رو دوست داشته باشي كه قلبش اونقدر بزرگ باشه كه واسه جا كردن خودت، تو قلبش مجبور نشي خودتو كوچك كني.

 

35- عاشق آن نيست كه يك دل به صد يار دهد. عاشق آن است كه صد دل به يك يار دهد.

 

36- عاشقان ديوانگان خوشبختي هستند كه در آتش جنون خود مي سوزند و لب از لب بر نمي دارند. ( اراسم)

 

37- كسي كه فكر ميكند روزي عشق از بين ميرود ، عاشق واقعي نيست.

 

38- هميشه عاشق كسي باش كه لايق عشق باشد نه تشنه ي عشق زيرا تشنه ي عشق روزي سيراب      مي شود.

 

39- عشق تنها شيوه اي است كه با آن مي توان به اعماق وجودي انسان ديگر دست يافت.

 

40- عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذّت مي برد!

 

41- عشق شاه كليدي است كه تمام دهليزهاي قلب را ميگشايد   )ايوانز(

 

42- اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است) آنتوان برت(

 

  43- عشقِ مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست) لرد بايرون(

 

43- همه بخاطر عشق زاده شده ايم .... عشق پايه و اساس هستي و تنها پايان آنست)ديز رائيلي(

 

44 - اگر مي خواخيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتني باشيد. ) فرانگلين)

 

 

 

45- عشق حقيقي هيچ گاه يكنواخت و آرام پيش نمي رود. (ويليام شكسپير)

 

46- عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد. در عشق اجباري نيست. عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن . براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري رهايش كن.

 

 

 

47- اگر عشق در پي چيزي جز كشف اسرار عشق باشد ، به حقيقت عشق نيست.

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۶:۰۲ توسط:عابد موضوع:

داستان جالب

احساس كرختي يكنواختي داشت.حس ميكرد اگر تمام شب را هم نخوابد ميتواند به نقطه اي از سقف چوبي كه گره چوب آنجابود در چند سانتي متري سيم چراغ  خيره بماند. چند سال پيش بود روي همان تخت نشسته بود و براي برادر كوچكش داستان ميخو اند؛ ناگهان سراپاي وجودش از احساس تنفري غريب گُر گفت . بالشت را روي سر برادر بيچاره اش گذاشته بود و آنقدر فشار داده بود تا اين كه برادرش از نفس افتاده و مرده بود.

بعد از چندين جلسه روانكاوي و روانشناسي به اين نتيجه رسيدند كه او در زمان قتل عنصر رواني نداشته واو را تبرئه كردند و چند سالي به يك بيمارستان رواني فرستادند.

در طبقه دوم بيمارستان در اتاق 316بستري بود.طبقه دوم تشكيل ميشد از چهار راهروي تقريباً  باريك كه درهركدام6 اطاق روبروي هم در دو رديف سه تايي قرار داشت كه از چهار طرف به يك سالن تقريبابزرگ مي رسيد كه در آنجا چند مبل و يك تلويزيون  ويك اطاقك نيمه شيشه اي نيمه فلزي مخصوص پرستاران كشيك قرار داشت . پس در آن طبقه اگر در هر اطاق يك نفر بستري باشد 24 بيمار رواني بودند و از انجايي كه آنها را بر طبق خطر ناكي دسته بندي كرده بودند تقريبا تمامي آنان آدمهاي سالم و معمولي بودند كه ناگهان يك احساس آني و زود گذر به آنها گفته بود كه يك عمل را مرتكب شوند .

اطاق كه سراسر سفيد و بدون پنجره بود تشكيل مي شد از يك تخت كه در وسط اطاق قرار داشت  يك ميز كوچك كه هميشه مقداري قرص روي آن بود ويك صندلي . هرگونه وسيله خطرناك را از او دور نگه ميداشتند.در اطاق روبرو يعني اطاق 319 خانمي بستري بود .بعضي اوقات نيمه هاي شب صداي ناله از اطاق 319 مي آمد كه با چند صداي پا كه از سالن نزديك و داخل اتاق 319 ميشد پس از چند لحظه قطع ميشد.يك سر هنگ باز نشسته ارتش كه به پرستاران دستور ميداد و يك روحاني هم جزو بيماران آنجا بودن. دختري در آنجا بستري بود كه او عاشقش بود.يك دختر جوان و زيبا كه سابقا آشپز يك رستوران بود. بيشتر اوقات جليقه مخصوص تنش بود(جليقه بر عكسي كه باعث ميشود دستها به پشت بسته شود و سراسر چسب دارد).بيشتر اوقات لبخندي به لب دارد و با نگاهي معصومانه به او لبخند ميزند.

بايد گفت كه تمام 24 اطاق آن طبقه پر نبوديعني بيشترشان خالي بود وحتي اگر بيمار زياد ميشد بيشتر از 23 اطاق پر نميشد زيرا يك اطاق هميشه خالي بود:اطاق 307.

بيماران از آن اطاق ميترسيدند وحتي از نزديكي آن نيز رد نميشدند نكند ارواح خبيثه يا نحسي آن اتاق دامنگير آنان شود, به جز او كه معمولا غروبها پشت به در اتاق 307 مينشست و سيگار ميكشيد. روحاني و خانم اطاق 319 به او ميگفتند: "تو ديوانه اي".

در اطاق 313 يك فرد ديگر بستري بود كه هيچگاه او را نديد بودند.نميدانستند مرد است يا زن.

فقط غروب كه ميشد صداي كوبيده شدن چيزي به در شنيده ميشد و خرناس.

پايين در يك دريچه بود كه فقط به داخل باز ميشد و از آن آب و غذا براي او ميگذاشتند و اكثر اوقات قفل بود.

اما معماي اصلي در اينجا اطاق 307 بود.خانم اطاق 319 اسم آنجا را پل صراط گذاشته بود و روحاني هميشه به خاطر اينكه آنجا را به اين اسم صدا ميزند او را نصيحت ميكرد.

در يك بعد از ظهر گرم خانم اطاق 319 و دختر جوان روي كاناپه نشسته بودند و تلويزيون تماشا ميكردند.

يك فيلم سينمايي بود كه موضوع آن مردي بود كه با همسر و دخترش زندگي ميكند وبه آنان عشق ميورزيد.اما چطور؟اگر ما xرادوست داشته باشيم و همزمان yرا هم دوست داشته باشيم اين دوست داشتن yيا به اين دليل است كه ما ازxخسته شده ايم يا به اين دليل است كه yراهي است براي دست يابي ما به x.

پس اگر مجبور شويم سر يكي از اين دو را قطع كنيم در صورت اول سرxرا قطع ميكنيم زيرا ديگر از او خسته و به yدل بسته ايم و در صورت دوم سر yرا زيرا راهي است فرعي براي رسيدن به x.  در مورد همسر و فرزند نيز اينگونه است.

دختر جوان خسته شد واز روي كاناپه بلند شد و زير لب گفت: مضخرف! وخانم اطاق 319 زير لب غرو لند كرد.دخترك بلند شد و به اطاق 316 رفت و با پا در زد ,او در را باز كرد و با هم رفتند داخل اطاق روي تخت شستند.

غروب بود و از اطاق 313 صداي به در كوبيده شدن مي آمد.

دخترجوان گفت :

-اين روزها در چه حالي؟

او گفت:

-اي بد نيست ميگذره.فقط از اين رنگ سفيد خسته شدم.انگار تو يك  نمكزار گير افتاده باشي.

دختر گفت:

-گفتي نمك ياد يك چيزي افتادم :زماني كه در آشپزخانه رستوران كار ميكردم يك روز فكر كردم اگردستم را با چاقو ببرم و روي آن نمك بريزم چه حسي دارد؟بعد با خودم گفتم خوب حتما ميسوزد .   اما بايد آن را امتحان ميكردم.

چاقويي كه دستم بود را نگاه كردم با آن سبزي ها و گوشتها را خورد كرده بودم وچاقو سبز و قرمز شده بود.با خودم فكر كردم اگر با آن دستم را ببرم حتما بعدا مريض ميشوم اين بود كه رفتم از داخل كابينت يك چاقوي تميز و بزرگ برداشتم و براي اطمينان آن را روي شعله هاي آتش گاز استريل كردم.

با چاقو سوراخ كوچكي روي نوك انگشتم ايجاد كردم و روي آن نمك پاشيدم؛احساس سوزش كمي داشتم.

سوزش جالبي بود مثل سوزش عادتم نبود.كم كم سوزش بيشتر شد اما نه به قدري كه احساس ناراحتي كنم.

يك سيم نامرئي از نوك انگشتم به سرم كشيده شده بودو مور مور ميكرد.چشمانم تنگ شده بود و از آن اشك ميامد در يك لحظه جايي را نديدم واحساسي درونم فريادزد :بزن.من هم مچ دست راستم را زدم .حالا ديگر چاقو خوني شده بود  وخون همينطور از دستم به زمين و روي پاهايم ميريخت.روي آن نمك ريختم . احساس شادماني عجيبي به من دست داد.آن رشته نامرئي حالا قويتر و پهن تر شده بود و تمام سرم را فرا گرفته بود.

در پاهايم احساس سستي ميكردم , زمين اطرافم كاملا سرخ شده بود.به سقف نگاهي كردم ناگهان سقف با سرعتي عجيب از من دور شد و پشت سرم احساس درد كردم و از هوش رفتم.از وقتي چشمانم را باز كردم اينجا بودم.دختر وقتي داشت اين ها را ميگفت چمانش به طرز وحشتناكي گرد شده بود و ميدرخشيد.

صداي تق تق در بلند شد.خانم اتاق 319 پشت در بود.

سلام كرد و با حالتي غرور آميز((انگار كه يك كنتس باشد))وارد اتاق شد و با افاده اي عجيب روي تخت نشست. چند لحظه اي به آن دو خيره شد پس از چند لحظه گفت:خوب پسر جان بگو ببينم اين روزها در چه حالي؟.

جالب اينجا بود كه وقتي دختر هم وارد اتاق شده بود اولين جمله اي كه به او گفته بود همين جمله بود.انگار كه اين جمله يك جمله قراردادي باشد كه زن ها بين خودشان برقرار كرده باشند كه سر صحبت را باز كنند.

او گفت:بد نيستم فقط كمي گرم است.خانم اتاق 319گفت بلي گرم است و اين گرمي هوا مرا به ياد تابستان سال 1376مي اندازد.آن سال تابستان خيلي گرمي داشتيم و من براي اينكه كمي خنك شوم واستراحتي هم داشته باشم آخر پسرهايم خيلي شيطان بودند به پاركي كه از خانه دور بود رفتم.يك صندلي را كه زير درختي بود انتخاب كردم و روي آن نشستم.پارك كوچكي بود كه اطراف آن تماماً آپارتمان بود.پاهايم را روي هم انداختم و سرم را به عقب خم كردم.صداي ضعيف يك پيانواز داخل يكي از آپارتمان هاي روبرويي ميامد. آهنگ آرامي بود وجالب اين بود كه با اين كه صداي آن ضعيف بود و با صداي پيرزنهايي كه چند صندلي آنطرف تر نشسته بودند و در مورد كم شدن حقوق باز نشستگي وراجي ميكردند آميخته بود اما من به خوبي آن را شناختم.آرامشي توصيف ناپذير به من دست داده بود.آهنگي بود كه كه وقتي كه همسرم ما را ترك نكرده بود آنرا برايمان ميزد.از اين فكر كه اكنون آن را براي آن زنك ميزند به هم ريختم آن هم بعد از فرار عجيب او  

با ان زنك كه چند سالي هم از خودش بزرگتر بود.

گرما رويم اثر كرده بود.از شقيقه هايم قطرات عرق جاري بود .با سرعتي عجيب به خانه رفتم.پسر بزرگم در وان حمام بود.داخل حمام شدم از ديدن من خوشحال شد ومرا صدا زد :

- مامان.

اما من دستانم را به طرف گردنش دراز كردم و گلويش را گرفتم و او را به زير آب فشار دادم.پس از مقداري دست و پا زدن ديگر تكان نخورد.مثل سنگي كه زير آب رفته باشد.چشمانش باز بود و با تعجب مرا نگاه ميكردو دهانش نيمه باز بود انگار هنوز داشت ميگفت مامان.

برگشتم در اتاق پسر كوچك ترم در حال تماشاي تلويزيون بود.خوب يادم مي آيديكي از آن برنامه هاي تلويزيوني بچه ها بود كه خيلي طرفدار داشت.بند ربدوشارم را در آوردم و از پشت دور گردنش انداختم وآنقدر فشار دادم كه او نيز مرد.سريعا به آشپزخانه رفتم بزرگترين كاردي را كه داشتم برداشتم  و سر هر دو را بريدم و داخل پلاستيك گذاشتم و در آنرا بستم.داخل يك جعبه مقوايي گذاشتم ,دور آن روبان پيچيدم و آن را براي همسرم پست كردم.

نا گهان در باز شد و پرستار عظيم الجسه اي كه هيكلش تمام در را مي پوشاند به آنها گفت:تجمع بيش از دونفر ممنوع است وخانم اتاق 319 به اتاقش برگشت.

جالب اينجا بود كه وقتي همه برا ي ديدن تلويزيون در سالن جمع مي شدند ، پرستارها با آنها كاري نداشتند و فقط به مجموعه هاي  كه در خلوت برگذار مي شد اعتراض مي كردند . اما برداشت پرستاران از مجموعه چه بود؟ در اينجا يك سوال پيش مي آيد كه آيا يك مجموعه  مي تواند عضو خودش باشد يا نه ؟ مثلاً مجموعه صندلي ها يك صندلي نيست ولي مجموعه مجموعه ها خودش يك مجموعه است . حالا به نظر مي رسد كه ما مي توانيم بين مجموعه هايي كه عضو خودشان هستند و مجموعه هايي كه عضو خودشان نيستند تمايز قائل شويم . درست همين جاست  كه به تناقض مي رسيم . مجموعه مجموعه هايي كه عضو خودشان نيستند در نظر بگيريد ، آيا اين مجموعه عظو خودش هست اگر چنين باشد ضرورتاً غضو خودش نيست ، اگر عضو خودش نباشد آنگاه ضرورتاً عضو خودش هست. مي بيمنيم كه به پارادوكسي مي رسيم .(ارجاع به فلسفه ويتكنشتاين و راسل ).



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۵:۵۹ توسط:عابد موضوع:

اس ام اس 93 استقلال

غم نامه علي دايي:

به چشم من اس اس شده هيولا. مجيدي و پرويز گوارديولا

 خدايا چه كنم با تيم مفتم. چگونه با اس اس در بيفتم


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آبي يعني غرق در خوشحاليم/عشق مي ورزم كه استقلاليم

آسمان گفتا ز قرمز خاليم/گر سرم را از تنم سازي جدا/باز مي گويم كه استقلاليم


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اين مايه سرور و خوشبختيست كه فلك از رنگ قرمز خاليست

تلاءلو آسمان را مي بيني؟ گويند كه خدا هم استقلاليست!

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خون تا ابد سرخ خواهد ماند ،  البته درون رگهاي آبي !
استقلال قهرمان

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آسمان گفت كه من آبي ام / عشق مي ورزم كه استقلالي ام !


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

استقلاله قهرمانه  / تيمي كه حريف نداره / شب تاره لنگ پاره /  تيمي كه چاره نداره !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم / قرمز نشويم هرگز كه با ننگ بميريم !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


عشقت كرده توو جون من ريشه / تو قهرمان مني هميشه
بذار بگن هرچي كه دوست دارن / تيمي استقلال من نميشه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قسم به هر چي مرده / پرسپوليسي نامرده
قسم به هر چي تيمه / پرسپوليسي يتيمه
قسم به هر چي عشقه / تيم ابي با عشقه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پرسپوليس گل ميخوره ميگه زمين صابونيه / زمين و پاك ميكنن ميگه هوا بارونيه !!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آبي يعني غرق در خوشحاليم/عشق مي ورزم كه استقلاليم
آسمان گفتا ز قرمز خاليم/گر سرم را از تنم سازي جدا/باز مي گويم كه استقلاليم . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اين روزها همه پرسپوليس رو گل باران ميكنند ! شما چطور !!؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قرمز هاي زمونه رو دارن يه جا دار ميزنن / به جاي عكسشون تو قاب يه عكس خيار ميزنن
تيم ما قهرمان ميشه هم تو ايران هم آسيا / تو گوش پرسپوليسي ها سيلي آبدار ميزنن
كاشاني چي شد؟ قطبي كجاست ؟ / هيچي يه جا نشستن و دارن با هم زار ميزنن
استقلال قهرمانه و پرسپوليس هم كه سوراخه / آبي هاي محلمون دارن اينو جار ميزنن
كاشاني ميره خونشون قطبي ميره پيش زنش / توي روزنامه واسشون خدا نگهدار ميزنن



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۴ فروردين ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۵:۵۳ توسط:عابد موضوع: